فقط بیست روز مونده ....
داشتم فکر می کردم که سخت ترین کار دنیا چیه؟
خیلی فکر کردم ذهنم همه جا رفت و گشت و پیدا نکرد کاری به جز مادر بودن.

سخت اینه که نه ماه عاشقانه فرزندی رو در بدنت بزرگ کنی کلی سختی و زحمت تحمل کنی کلی آرزو رو زیر پات بزاری ثانیه ها و دقیقه ها رو برای دیدن و در آغوش کشیدنش بشمری و منتظر بمونی و هر لحظه بدون اینکه مطمئن باشی صداتو می شنوه باهاش حرف بزنی و قربون صدقش بری و نازش رو بکشی بدون اینکه مطمئن باشی قدردان زحماتت هست یا نه از شیره ی جانت بهش بدی تا بزرگ بشه و قد بکشه ، شب ها رو بیدار بمونی تا اون خواب های رنگین ببینه و راحت بخوابه ساعت ها با دلهره و نگرانی بالای سرش بشینی و نفس هاشو بشمری تا یه وقت کوتاه و بلند نشه کم و زیاد نشه و ...

کلی فداکاری و گذشت در موردش داشته باشی ولی وقتی اون بزرگ شد شاید فداکاری و محبت مادرش رو یادش بره شاید دیگه مادرش اولین اولویت زندگیش نباشه شاید راحت بتونه به مادرش نه بگه و خواسته هاشو نادیده بگیره شاید ایثار مادرش رو در تمام طول زندگیش یه وظیفه بدونه شاید عشق یه نفر دیگرو به عشق مادرش ترجیح بده شاید محبت و عشق بی اندازه مادرش رو کم ارزش ترین عشق دنیا فرض کنه و هزاران شاید دیگه که باعث میشه مطمئن بشم سخت ترین کار دنیا مادر شدنه.
همه ی این شاید ها فقط یک احتماله و ممکنه که هرگز تو زندگی من و دخترم اتفاق نیوفته . بیست روز مونده تا تو رو ببینم و در آغوش بگیرم خنده داره یا نه نمیدونم چرا گاهی به این چیزها هم فکر میکنم و تنها دلگرمیم اینه که تو دختری و خودت هم یه روز مادر میشی.

انگار مادر بودن اینه که باید خودت رو برای بدترین شرایط دنیا هم آماده کنی و من هم دارم همین کارو میکنم انگار دیگه نباید دختر یکی یدونه و عزیز دردونه مادرت باشی و دختری که تو پر قو بزرگ شده و هیچ چیز تو دنیا مانع آرامشش نشده دیگه نباید یه دختر باشی باید مادر باشی و خودت رو آماده کنی
عزیزم من آماده ام ، من آماده ام تا بیست روز دیگه تو رو در آغوش بگیرم.




فقط بیست روز مونده .... 
